داستان باورم کن 1

خرید بک لینک
قسمت اول: داستان از زبان ته یونگ: امروز 6 جولای 208هفتمین سالگرد فوت مادرمونه ....پدرمون 4 سال بعد از فوت مامان دوباره ازدواج کرد.....خانم جانگ زن خیلی خوبی بود حتی به ما سه تا بیشتر از بچه های خودش توجه میکرد و قبل از اونا مراقب ما بود...وقتی من یا تاهیان با سونگ جو دعوا میکردیم اون همیشه طرف ما رو میگرفت و سونگ جو رو تنبیه میکرد حتی وقتی مین سو وسایلی که دوست داشت رو از اتاق دخترش برمیداشت اونو سرزنش نمیکرد کم کم داشتیم عادت میکردیم مادر صداش کنیم ...که بابا خیلی یهویی مریض شد و از مریضیش هم دوسه روز نگذشته بود که اونم فوت کرد وهنوز یک روز از تسریع جنازه نگذشته بود که متوجه ی تغییراتی در خانم جانگ شدم اون دیگه مهربون نبود مدام با وکیل قرار میزاشت و دیگه حتی باهامون حرف هم نمیزد اون غیم قانونی ما بود. چون من دختر بزرگ بودم پس همه چیز به من ارث میرسید فقط دو ماه موند تا 18 سالم تموم بشه و من قانونا وارث بابا بشم درست در همین لحظه ی حساس خانم جانگ از ما خواست از اون خونه بریم و وقتی ما قبول نکردیم خیلی با تندی جوابمونو داد تاهیان از بچگی دختر غدی بود و حرف زور تو کلش نمیرفت واسه همین با خانم ججانگ اونقدر کل کل کرد تا اون خسته شد و بعد از گفتن حرف نا باورانه ای از اتاقمون خارج شد:یتیمای بدبخت..... چند روز از این ماجرا گذشت کلاسم تمام شد و رفتم دنبال مین سو تا با هم بریم خونه...جلوی کلاسش منتظر شدم تا تموم بشه نزدیک 10 دقیقه بود که اونجا منتظر بودم که زنگشون به صدا در اومد و مین سو طبق معمول مثه اینایی که از زندان ازاد شدن از کلاسش پرید بیرون((ک ک ک ک ک مثه من بوده واکنش منم دقیقا همینجوریه)) مین سو :دونوآآآآآآآآآ -مین سو داد نزن....بدو بریم خونه که از گشنگی دارم میمیرم همونطور که دست همو گرفته بودیم و به سمت خونه میرفتیم ازش پرسیدم:امروز کلاس چطور بود؟ خنده ی شیطنت امیزی زد و گفت دیشب همش توی اینترنت بودم...هیچی نخوندم -چیییییییی؟ مین سو:شانسو من دارماااااااا تو و تاهیان هروقت درس نمیخونید استادا ازتون درس میخوان ولی من هر وقت نمیخونم کسی کاری بهم نداره پوزخندی زدم و اروم پس گردنش زدو لبشو جمع کرد و دستاشو دور دستام غاب کرد ...به خونه که رسیدیم کلیدو توی در چرخوندم و در باز شد طبق معمول فقط تاهیان خونه بود که امروز کلاس نداشت...بعد از فوت بابا خانم جانگ هر روز با بچه های نفرت انگیزش غذاشونو بیرون خونه میخوردن سلام بی رمقی کرد و رفت سمت اتاقش مین سو:دونوآآآ کجا میری ؟غذا نمیخوری؟ تاهیان:نه خرس کوچولو...من خستم میخوام بخوابم مین سو باحالت لوسی به طرفم برگشت و گفت:دوباره بهم اینو گفت -میگی چیکار کنم؟تو هم بهش میگی....امممم ....چی بهش میگفتی؟....اها عصا قورت داده...چیزی که عوض د اره گله نداره مین سو:ایششششششش میرم لباسم رو عوض کنم... چند قدمی نرفته بود که برگشت و باحالت تحدید امیزی گفت:گوشتاشو خودت نخوری نخود و لوبیاشو واسه من بزاریااااااا -برو تا نزدمت خرس کوچولو اطرافشو نگاه کرد و یه کوسن از روی کاناپه برداشت به طرفم پرت کرد -چی؟وایسا ببینم چیکار کردی؟ روی مبل انداختم و قلقلکش دادم.... تاهیان از توی اتاق داد زد:نکنین دیونه ها الان مادر فولادزره و اون دوتا عجوج و مجوجاش (همیشه اینجوری صداشون میکرد)میان دوباره تو سرمون غر میزننا هر دومون به این حرفش خندیدیم حواسم به حرف تاهیان پرت شد که مین سوی وروجک از زیر دستم در رفت هنوز چند قدمی نرفته بود که صدای خانم جانگ مارو به خودمون اورد:شما بچه های وحشی دوباره دارید چه غلتی میکنید؟ مین سو از ترس به تته پته افتاده بود ... خانم جانگ:تو جونور کوچولو(روی صحبتش با مین سو بود)!!! زود برو توی اتاقت عصبانی شدم...به چه جراتی خواهرمو اونجوری صدا کرد؟خواهری که تموما دنیای منو تاهیان بوددستمو مشت کردم ....اینطوری میتونستم عصبانیتم رو کنترول کنم مین سو تعظیم کوتاهی کرد و خواست بره توی اتاق که بع مجسمه ی بزرگی که توی سالن بود بروخورد و اونو شکست خانم جانگ بی وقفه جلو اومد و سیلی محکمی به صورتش زد.....صورت سفید و کوچیکش قرمز شد و ری زمین افتاد خانم جانگ با لحن طلبکارانه ای فریاد زد:مگه کوری؟یا شاید پاهات مشکل دارن و نمیتونی مثه ادم راه بری به طرف مین سو دویدومو اونو بلند کردمو و توی بغلم فشوردمش صورتش خیس بود ولی بی صدا گریه میکرد خانم جانگ:همین کارا رو میکنید که اینقدر دست و پا چلفتی.... وسط حرفش پریدمو دستمو به نشونه ی تحدید جلوش تکون دادم :اگه یه کلمه ی دیگه حرف بزنید احترام بزرگتریتون رو از دست دادین...به چه حقی بهشش سیلی زدین؟ تاهیان:بهش سیلی زدی؟من دستی ک روی صورت خواهرم بلند بشه و خورد میکنم.... بعد با قدم های بلند از پله ها پایین اومد و جلوی خانم جانگ ایستاد:یه کم به خودت فکر کن اجوزه...!اگه توی این سن استخوناتو بشکنم سخت جوش میخورن خانم جانگ:اجوزه؟دختره ی نفهم به کی میگی اجوزه؟ تاهیان:به تو!اینا مال پدر و مادر مائه.و تو اون دوتا عجوج و مجوج هم اینجا به جز موجودات اضافی هیچ چیز نیستین بعد به طرف بطری ها و مجسمه ها رفت و چند تا از اونا رو عمدا به دیوار کوبید....با این کار تاهیان میشد عصبانیت رو توی چشمای خانم جانگ دید سونگ جو و سونگ سو هم که از ترسشون از تاهیان حتی تکون هم نمیخوردن خانم جانگ جلو رفت و دست تاهیان رو گرفت:داری چه غلتی میکنی دختره ی وحشی؟اینا مال پدر و مادر شماها بودن....ولی الان دیگه همشون مال سونگ جوی منه فهمیدی؟حالا هم بهتره گورتونو از خونه ی من گم کنید حرفاش توی سرم پیچید چی داشت مگفت؟همش مال جانگ سونگ جوئه؟ولی این چطور ممکنه؟ با صدای فریاد تاهیان به خودم اومدم:تو الان چی گفتی؟چیکار کردی لعنتی؟همه اینا تا دو ماه دیگه قراره به اسم ته یونگ بشه خانم جانگ لبخند تمسخر امیزی زد:قرار بود...ولی الان دیگه نیست حرفاش مثه پتک توی سرم فرود میومد بدون این که چیزی بگم همونطور که مین سو توی بغلم بود به سمت پله ها حرکت کردم...صدای خانم جانگ رو شنیدم که به تاهیان میگفت:اگه هرچه زود تراز خونه ی من نرید بیرون ازتون شکایت میکنم پس ملاقات های مکرر و متداولش با وکیل برای این بود؟ حداقل خوب بود کهبعد از فوت بابا عقلم به این رسید که یه خونه با پول خودم بگیرم.....چون الان دیگه تمام حساب های بانکیمون مسدود شده و حتی یک وون هم نداریم تاهیان اومد توی اتاق و روی تخت نشست:حالا چیکار کنیم؟ -نمی...نمیدونم..... مین سو با چشمای براقش بهم زل زد:دونوآآآآ باید از این خونه بریم؟ وقتی به چشمای خیسش نگاه کردم قلبم شکست ...سرش رو توی بغلم گرفتم و موهاشو نوازش کردم:چیزی نیست عزیزم.....هر اتفاقی هم بیوفته ما همیشه باهمیم منو تاهیان هیچ وقت نمذاشتیم مین سو کمبود مادرو احساس کنه...ما اونو حتی از خودمونم بیشتر دوسش داشتیم -مین سو عزیزم دیگه بخواب....صبح باید بری مدرسه اروم توی تختش خوابوندمش و تو تخت خودم نشستم...تاهیان کنارم نشست:حالا چیکار کنیم؟ -گفت اگه نریم ازمون شکایت میکنه؟ تاهیان:اره...همینو گفت -پس میریم تاهیان:چی داری میگی؟میخوای همه چیو واسه عجوزهه و عجوج و مجوج بزاری و بری؟ -همیشه اینجوری نمیمونه...فعلا چاره ی دیگه ای نداریم...باید بریم..... تاهیان:کجا بریم...؟میخوای کنار خیابون بخوابیم؟ -نه.....فکرشو کردم....توی خونهی من میمونیم! با تعجب ازم پرسید:خونه ی تو؟خونه ی تو کجاست؟مگه تو خونه داری؟ -اره دارم و بعد کل ماجرا رو براش تعریف کردم تاهیان:باشه...پس صبح از اینجا میریم -خوبه..... تا خود صبح توی تختم غلت زدم و نتونستم بخوابم....ساعت نزدیک 6:30 بود و وا داشت روشن میشد که از تخت اومدم پایین و مین سو و تاهیان رو بیدار کردم.... تا قبل از 7:40 وسایلمونو جمع کردیم و هرچی پول نقد داشتیم رو با جواهراتمون برداشتیم -تاهیان سوییچ ماشینت رو بردار.....همونی که بابا برات خریده بود تاهیان:نه پس فکر کردی میخوام بزارمش واسه عجوزهه؟ من سوییچ ماشینم رو برداشتم مین سو:دونوآآآآآ من همه ی وسایلمو میخوام عروسکاش خیلی زیاد بودن...نمیتونستیم همه رو توی ماشینا جا بدیم برای همین یه ماشین باری خبر کردیم ساعت دیگه تقریبا 10 بود که بار زدن وسایل سرکار خانم تمام شد و به سمت خونه ای که خریده بودم رفتیم .....یه اپارتمان کوچیک بود اونقدری جا نداشت که همه ی وسایل رو بشه توش چپوند تاهیان:شیکه...ولی خیلی کوچیکه -راستش هیچ وقت فکرشم نمیکردم بخوام یه روز ازش استفاده کنم مین سو:اتاق من کجاست؟ اونجا کلا سه تا اتاق داشت -هر سه مون توی یه اتاق میخوابیم ...عروسکاتو بزار تو اتاق سمت چپ مین سو:باشه...من رفتم کمتر از یک سال گذشته بود و ما تمام پولمون رو خرج کرده بودیم ...اید کار میکردیم....پس با هزار بدبختی تاهیان رو راضی کردم بریم و توی یه محلی که برای خانواده های ثروتمند خدمتکار میفرستن درخواست کار بدیم....ما دوتا باید این کارو میکردیم....مین سو هم که تازه 14 سالش بود و نمیتونست کار کنه فن کلاب دابل اسی...

ما را در سایت فن کلاب دابل اسی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: هانا بازدید: 174 تاريخ: سه شنبه 12 اسفند 1393 ساعت: 3:08

صفحه بندی